تبليغاتX
x شوکرانه دلم

 

 

اشک بهترين پديده ي دنياست ولي تا زيبا ترين چيز ها رو از انسان نگيره خودشو تقديم نميکنه و

::::..عشق ماله آدمای بی معرفت نیست..:::فقط تو میتونی تنهاییامو پر کنی نه کس دیگه

 

زیبای من سلام ، هزاران حرف ناگفته در دل کوچکم بی قراری میکند

می خواهم با تو بگویم بگذار سر بر آغوشت بگذارم و ناگفته هایم را

زار بزنم ، مهربانم از ان زمان که قلب نازنینت آشفته گشته حال من نیز

 دگرگون است نمیدانم چه چیز آشفته خاطرت کرده اما حس میکنم قلب

نازنینت برای دیگری می تپد نمیدانم آن دیگری کیست اما میدانم دگر

قلب مهربانت برای من جایی ندارد دیشب که پا به پای ناله هایت

میگریستم با خود گفتم برای چه گریه میکنی ؟ برای چه کسی؟ گفتم

برای قلب نازنین عزیزم میگریم که اینگونه آشفته و پریشان گشته و تا

صبح پا به پای ناله هات بیدار ماندمو گریه کردم.


کاش میفهمیدی کاش میدانستی که دوستت دارم و تنها و تنها تو را

میخواهم حکم طبیعت این است چاره ای نیست.من دوست داشتنی نیستم

نمیتوانم وادارت کنم که دوستم داشته باشی گاهی سرنوشت این را

میخواهد که همیشه و همیشه تنها بمانی و در حسرت عشق معشوقت سر

 بر دیوار تنهایی بکوبی کاش قلب مهربانت پریشان نبود...؟

 

 

یادته گفتی: شاید یکی هست که شبا واسه این که خواب تو ببینه به خدا التماس می کنه. یادته

گفتی:شاید یکی هست که وقتی تو رو می بینه یخ می کنه و تپش قلبش هر لحظه بیشتر و بیشتر

میشه.یادته گفتی : شاید یکی هست که به خاطر تو شبا تو دریایی از اشک می خوابه ولی تو اونو نمی

 بینی شاید هم هیچ وقت نبینی؟ ولی گل قشنگم وقتی این حرفا رو می زدی یادت رفت بگی اونی که

شب تا صبح با خیال تو حرف می زنه و حرفاش تمومی نداره منم. یادت رفت بگی اونی که وقتی تو رو

می بینه قلبش تو سینه خودشو به در و دیوار می کوبه و هزار بار تو خودش می شکنه تا تو نتونی

اشکاشو ببینی منم. یادت رفت بگی اونی که شب تا صبح تو دریایی از اشک غرق اندوه دوری تو بیدار

 می مونه منم. یادت رفت بگی اونی که موقع رفتنت زیر کوهی از غم و غصه له میشه منم . اصلا

 همیشه یادت میره اونی که حاضره هزار بار بمیره ولی غم رو تو چشمات نبینه منم. آره گل من همیشه

یادت میره همیشه یادت میره چقدر بیتاب دیدارتم . چقدر دلتنگتم. ولی اینو هیچ وقت یادت نره که من تو

رو با تمام وجودم : دوست دارم . دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم.

 

نمی بخشمت...بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی...بخاطر تمام غمهایی که به صورتم

نشاندی...نمی بخشمت...به خاطر دلی که برایم شکستی...بخاطر احساسی که برایم پر پر کردی...

نمی بخشمت...بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی...بخاطر نمکی که بر زخمم گذاشتی...و نمی

بخشمت به خاطره این بغضی که در گلویم نشاندی....نمی بخشمت....

 

زندگی چیست؟

اگر خنده است چرا میگرییم ؟

اگرگریه است چرا میخندیم ؟

اگر زندگی زندگیست چرا میمیریم ؟

اگر مرده گیست چرا زنده ایم ؟

اگرعشق است چرابه آن نمیرسیم ؟

تو بگو زندگی چیست ؟؟؟

خسته شده ام

از غم و غصه ها خسته شده ام

از بغض ها و اشك هاى دلم خسته شده ام

از ناگفته هاى هميشه پنهان دلم خسته شده ام

از حرف هاى هميشگى خسته شده ام

از انسان بودن خسته شده ام

از زندگى كردن خسته شده ام

دلم مى خواهد...

با سكوتم فريادى بزنم بر ماوراى آسمان ها تا كسى براى كمك به من

بشتابد...

 

  فرشته نجات

چشم به دور دستها دوخته ومنتظر فرشته نجاتم،افق سرخ رنگ آسمان خبراز چیزی نمیدهد

 نگاه سوال بارخود را به هر طرف می دوزم.اما همه از جواب دادن به من طفره می

روند،پروانه ها روی برمیگردانند درختان همه سرشان را تکان می دهند،گلها خم شده وچشم

به زمین می دوزند.همه ساکتند وسکوت اختیار کرده اند.آیا واقعا" خواهد آمد؟کسی چه

میداند؟شاید بیاید وشاید هم...اما اگر نیاید چه؟؟؟؟؟

آنوقت باید غرق شد در دریای انتظارومنتظر ماند آه!چه سخت است آغوش بر کسی گشودن و

 دور شاهد وناظر محو شدن او،چه سخت است انتظاری بی انتها،انتظاری که از مرگ کشنده

تر و از تیغ جفا برنده تر است در این لحظات که هر دقیقه اش قرنی است.

شیرین ترین لحظه ،لحظه دیدار توست پس تو ای فرشته نجات!!

زودتر بیا ومرا از سوختن برهان که لذت وشیرینی آمدنت شیرین ترین لحظه زندگیم است بیا

 که زندگی با بودنت هر لحظه به لحظه رنگ می گیرد...؟؟؟؟

 

 عکست در دستم ، عشقت در قلبم و نگاهت در چشمانم می درخشد . من چون گیاه خشک و نو پایی

 هستم که با تابش خورشید عشق تو جان می گیرم و سبز می شوم . من با تو هستی می یابم با تو

زنده می شوم و زندگی می کنم . با تو همه چیز دارم و بی تو هیچ ندارم . تو بگو در این وانفسای محبت

 و عشق ، در این روزگار ریاکاری و فریب چگونه می توانم دل از تو بر کنم ؟ چگونه می توانم این فاصله را

بردارم . بگو از کدام دریا و کدام صحرا باید بگذرم تا به تو برسم . کدام رنگ از رنگین کمان زندگی را می

خواهی تا پیشکش چشمان مهربانت کنم . کدام ستاره را می خواهی تا فانوس راهت باشد در

شبهای دلتنگی . بگو چه کنم تا برای همیشه با تو باشم . تا ابد تا اخر زمان ...؟

.. شیشه ای می شکند.......یک نفر می پرسد.......چرا شیشه شکست؟

مادرم می گوید:شاید این رفع بلاست.....

یک نفر زمزمه کرد.........باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.شیشه پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست،عابری خنده کنان می آمد......

اما امشب دیدم......هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید......

از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟

دل من سخت شکست اما،هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟

من عاشق هيچ كس نيستم. من عاشق غروبم. عاشق نشستن و خيره شدن به غروب. من

عاشق ابرم كه هرچه شبنم از اوست. عاشق سنگ انداختن توي آب و گوش كردن به صداي

دلنشين موج. من عاشق نشستن با دوستان پاك و عاشقم هستم. عاشق گوش كردن به

 دلاشان. عاشق خنده هاشان و ديوانگي هاشان. من عاشق چرخ و فلكم. عاشق نان و پنير و

 سبزي... آه كه چه حالي دارد. ميتونم عاشق بشم وقتي باران مي بارد. عاشق دلباختن با

يك نگاهم. من عاشقم. عاشق بغض هاي خفته ام. عاشق بوسيدنم. عاشق گريستن در

حضور دوستم. عاشق سكوت مرموز دل هاي شكسته ام. عاشق نگاه خيره به ديوارم.

عاشق گم شدن و به اوج رسيدن در خيال هستم. من عاشق سادگي شعرهاي سهرابم و

عاشق غناي حافظ. من عاشق صداي مادرم هستم. عاشق آرامشي كه به من مي بخشد.

عاشق موسيقي ام. من عاشق نواختن هم هستم. و روزي من خواهم نواخت. غم هاي دلم

را خواهم نواخت و شكستنش را به تار خوام كشيد. من عاشق لحظات غروبم و عاشق برگ

زرد خزان. عاشق خش خش برگ ها زير پاي يك عاشق دل شكسته ام. شايد اين برگ ها هم

تابع دل اوست!.... در آخر اينکه من همراه غروب عاشق مي شوم و همه طول شب را عاشق

 مي مانم. به سرزمين خيال مي روم و از عشق مي نويسم. از احساس خوب عاشق بودن.

من عاشق اين احساسم..... فقط همين ...


 

 -روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگرجواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد

 صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر

نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از

آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را

 مرده يافتم؟؟؟

 

     وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي

رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت

خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم

شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد

بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار

کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند...

دیگه  هیچ کس و دوست ندارم تنهایی بهتره 

|+|نوشته شده در هجدهم خرداد 1388 ساعت 12:51 توسط سمیرا |

نمی گویم فراموشم مکن هرگز
     ولی گاهی به یادآور رفیقی را که می دانی نخواهی رفت از یادش...؟
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

هیچ چیز به اندازه تنهایی آرامم نمی کند .. اینکه تنها بنشیم کنج اتاق .. به گذشته های

رفته....و بیشتر آینده نیامده فکر کنم ...و زار زار اشک بریزم ....

هیچ چیز بجز اینکه در خانه خالی ... و ساکت راه بروم ... و راه بروم ... و راه بروم ... تا از

 خستگی گوشه ای آرام بگیرم ... آرامم نمی کند .... گرچه با هیچ کدام این کارها .. لحظه ای

آرام نمیگیرم ...  من او را نمی خواهم...

فکرم پرت می شود .... میروم .... می رود .. به کجا .... نمی دانم .... چرا خوب می دانم ...

برمیگردم .. تمام برگهای کتاب خیس خیس می شود ..

خسته هستم .... بیشتر از این عذابی که می کشم ... از طعنه و حرفهای مردم ...

لاغری .. بی حالی ... بیرنگ و رو شدی .... مریضی ؟؟؟

کدامشان می دانند هر روزی که میگذرد .. برایم چند سال میشود .. و هر شبش .... درازترین

 شب سال است که بیدار میمانم و انتظار می کشم تا صبح شود .. و صبحش دوباره روز از نو!!!

... هیچ چیز به اندازه تنهایی خوب نیست ...

تنها که باشی ... هر وقت که بخواهی می زنی زیر گریه .... نیاز نیست بگردی .. به دنبال

خلوتی .. جایی ... گرچه کار به جایی رسیده که فرقی هم نداشته باشد ... برای تو چه فرقی

می کند تنها باشی .. یا بین هزار نفر ... دلت که بگیرد .. اشکت می ریزد چه بخواهی چه نخواهی ... منم...!!!

 

هیچ چیزمان به آدمیزاد نمی ماند .... نه بودن...نه مردن...

وقتی نمی شود تصمیم گرفت .... نمی توان اراده کرد ...

نمی توان پیش رفت و نمی شود نگه داشت ...

یعنی آدم نیستی ....

وقتی صدایت به گوش هیچ کس نمی رسد .... وقتی خودت صدای آرام ناله هایت را باور

نداری ...یعنی زنده نیستی...

.... و اینجا چه فرقی می کند .... آدم نباشی .... و زندگی نکنی ...

نمی دانم ... حکایت من حکایت دختر عاشق دلداده تنها مانده است .... یا مثل زنی که هزار جور

 مصیبت و ناملایمتی را به دوش می کشد ...

اما ...

هر چیز که باشد... هر جا ... یک حرف دارد ...

روزگار وحشتناکی است نازنین ...

 

امشب گريه ميكنم .

 

گريه ميكنم برای تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن

 برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي.

امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق

براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنیدم

  وهنوز شكست نخوردم....

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني

حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي

نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني

صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است

فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام...؟

 

پنجره را بازکردم وکبوتر چشمانم را به تک درخت حیاطمان  سوق دادم،غم

 

را در چشمان درخت دیدم درختی که تا دیروز با نسیم می رقصید سر بر

 

شانه های غم نهاده بود،باید خبری باشد که این چنین افسرده گشته

 

است بسوی کلبه قلبش شتافتم ودرش را باز نمودم،بلبلی غمگین و

 

افسرده دیدم که با نا امیدی هم آغوش گشته بود،خواستم به او بگویم که

 

ای زیبای من چرا،این چنین ملول گشته ای؟کدامین ستم پیشه

 

دلت را آزرده وچرا؟اما انگار چیزی در درونم شکست،فریادی از دلم بر

 

خاست که بگذار راحت باشد،تنهایش بگذار مگرنه اینکه خودت هم گاهی

 

تنهایی را تک یارت می پنداری پس از او بگذرو بگذار راحت باشد.به

 

آسمان قلبم نظر دوختم.او نیز غمین وآزرده بود.ابر چشمانم بارانی خنک

 

گشت تا شاید مرحمی بر قلب آتش گرفته ام باشد.باران تمام گشته بود

 

که رنگین کمان زیبایی بر کویرقلبم نمایان گشت.احساس کردم روز

 

زیبایی خواهد بود.چرا که این قوس وقزح خبر روز مبارکی را میدهد. چشم

 

به آسمان دوختم از دور نقطه ای سیاه نمایان گشت.(احساس کردم روز

 

زیبایی خواهد بود چرا که این قوس و قزح خبر روز مبارکی را میدهد)طپش

 

قلبم همچنان بی پایان بود حتی بلبل غمین درخت هم از صدای

 

ناقوس قلبم به خود آمده بود.لحظات شیرینی تا خود عهد بستم که این

 

 میهمان زندگیم را تا ابد در قلبم نگه دارم وهمه عشق و محبتم را به او

 

نثار کنم اما دریغا که زندگیم در آتش هرمان سوخت زیرا که مرکب من

 

بی سر نشین بود.

 

 

هم اکنون که به تو فکر میکنم واین جملات نارسا را برای تو مینویسم

حالتی عجیب دارم آری همچون آن بلبلی میمانم که با قلب کوچکش برای

 رضای دل معشوقش ترانه سر میدهد ونغمه محبت ساز میکند ولی از

دل مشکل پسند او میهراسد ونگران است که شاید آوازش مقبول نیفتد

ورازش منفور گردد.نه برای زیبای تو انتهای می بینم ونه عشق پاک

خود را کرانه ای میابم.تمام غمهای من با تبسمی که بر لبهای شیرین تو

 نقش می بندد از میان میرود وتمام نشاط زندگی من با کوچکترین گرد

غمی که بر سیمای جذاب تو می نشیند محو میشود دمی نیست که فارغ

از یادت باشم وشبی نیست که غرق در خیال وخوابت نگردم نمیدانم

چگونه بگویم که دوستت دارم ونمی توانم چگونه بیان کنم که تا چه

میزان محبت تو در دل تارو پود وجودم ریشه دوانیده.

افکارم رنگی بخود گرفته وامیالم مسیری دیگر پیموده....

 

وقتی دلتنک شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره

وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی و که تنها امیدش تویی

وقتی ساکت شدی به یاد بیار کسی رو که به شنیدن

صدای تو محتاجه

عاشقانه دوستت دارم

اگه میدونستی چقدر تنهام همیشه واسم اشک میریختی.اگرم میدونستی همیشه اشک میریزم هیچ

وقت تنهام نمیزاشتی.

 

وقتی دهکده ای می سوزد همه دودش را می بینند اما وقتی قلبی می

سوزه کسی حتی شعله اش را نمی بینه.

خواستم هدیه ای برایت بفرستم گل گفت مرا بفرست تا با عطر خود او را شاد سازم گفتم او

خودش گل است خار گفت مرا بفرست تا به چشم دشمنانش فرو روم گفتم او آنقدر مهربان هست

 که دشمن ندارد

بلبل گفت مرا بفرست تا با آوازم او را شاد سازم گفتم نه...او خودش خوش صداست. ناگهان

صدای قلبم به گوشم رسید صدای قلبم بود که می گفت مرا بفرست تا دوستش بدارم....

 

استکان از دستم افتاد شکست ...پدرم ناراحت شد...مادرم حرص خورد... برادرم گفت قشنگ

بود... خواهرم گفت مال من بود...اما وقتی قلبم شکست هیچ کس چیزی نگفت بمیرم ای دل که

بی صدا شکستی

 

صدای چک چک اشکهایت را از پشت دیوار زمان می شنوم ومی شنوم که چه صدای

معصومانه در کنج سکوت شب برای ستاره ها ساز دلتنگی می زنی  ومن می شنوم می شنوم

هیاهوی زمانه را که تو را از پریدن و پر کشیدن باز می دارد آه... ای شکوه بی پایان ای طنین

شور انگیزمن می شنوم به آسمان بگو که من می شکنم! هر آنچه تو را شکسته و می شنوم هر

 آنچه در سکوت تو نهفته...

 

 

خیلی سخته که روز تولدت همه تبریک بگن جز اونی که فکر میکنی به خاطرش زنده ای...

خیلی سخته همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی اما اون بگه نمی خوامت...

خیلی سخته سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری...

خیلی سخته غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی بعد بفهمی دوست نداره...

خیلی سخته عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی...         

خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه...

 

مرا در  قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام.

هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی از کوه بغلتانید هر جا آرام گرفت بدانید آجا قبر من است.

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم.

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام.

موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید وآرزویی نداشته ام.

بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.

تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید...

 

 

 زمانی بود قلبی پاک داشتم به وسعت دریاها ، قدرش را ندانستم .

زمانی بود دلی صاف داشتم به وسعت آسمان آبی، قدرش را ندانستم.                  

هر روز لکه ای سیاه در آسمان دلم نقش می بست و من بی گمان با قلبی تسخیر شده به دست شیطان آن را            

ندیده می انگاشتم و حال ابرها بقدری زیادند که دیگر ...             

                                                                            

              

هر روز فضای دلم بارانی است ، هر روز تندرها و رعد و برقها آرامشم را با خود می برند . من مانده ام و خدای

خود ، پشت سر ، همه گستاخی و پیش رو چیزی ندارم ، شرمم می آید از خودم ، از دنیای خودم .

می دانم چندین بار به درگاهت آمدم ، هر بار حس کردم که مرا بخشیدی ، هر بار مرا در دریای لطف بی کرانت

غرق ساختی و باز من گستاخ تر از قبل ،

       نمی دانم شاید اگر به جای تو بودم ...   چیزی ندارم بگویم ، هیچ ، تنها ...                                    



دوباره به سویت بازگشته ام ، با کوله باری سنگین تر از گناه ، با دلی طوفانی تر و قلبی پر از
 
 ابرهای سیاه .نمی دانم خودمم تکلیفم و نمی دونم...

 خیلی سر درگمم ، شاید باید راه بیفتم بروم یک جای دور دنبال خودم بگردم . 
 

 
 
 
 
 
خدايا شکرت که غم را آفريدي ، درد را آفريدي ، دلتنگي را آفريدي ، اشک را  آفريدي.     

چرا که اگر هميشه مي خنديدم

و شاد بودم تو را از خاطر مي بردم  

اين واقعيت است ؛ من آنقدر نمک نشناس هستم که تنها تو را در غم هايم صدا مي کنم 

چرا که شانه هايم توان تحملشان را ندارد .


پروردگارا به من بياموز دوست بدارم کساني را که دوستم ندارند عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند


بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند

به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند

محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند

ببخشم کساني را که هر چه خواستند با من، با دلم، با احساسم کردند

و مرا در دوردست خودم تنها گذاردند

 

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی و تمامی ذرات وجودت،

عشق را فریاد می کرد.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی و اشکهایم را با دستان عاشقت به

باد می دادی.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی تا من بر سکوت نگاه

تو رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.


ای کاش می دانستی...
 اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی گر چه خانه ی شیطان شایسته

 ی ویرانی است.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی که این غریبه ی تنها، جز نگاه

 معصومت پنجره ای و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد.


 ای کاش می دانستی... اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی همه

آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای و سال ها برایش گریسته ای.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی غرورت

 را... قلبت را... حرفت را... اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم دوستم می داشتی همچون

 عشق که عاشقانش را دوست می دارد.


کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم و مرا از این عذاب رها می کردی ای کاش تمام اینها را

 می دانستی . . . تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com


 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comعزیزم :تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

اگر باران بودم می باریدم تا غبار غم ها را با دستانم از چشمهایت پاک کنم

اگر گل بودم شاخه ای تقدیم وجود مبارکت میکردم

اگر اشک بودم مانند باران شقایق در پایت میگریستم

اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتنی برایت می نواختم

ولی بماند پروانه ای هستم که تنها در اطراف تو می چرخم و دوستت دارم...؟

گر صد سال بعد از مرگ من گر شکافی قبر من خواهی شنید از قلب من دوستت دارم ای عشق من....؟

دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد دلم براي کسي تنگ است

 که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را

مي طلبد دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند دلم براي کسي تنگ است.

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

*يه روز وقتی به گل نيلوفر نگاه می کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه


روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتی که ميبينم


خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر می گردم که از تنهايی نميرم و حالا می فهمم


گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده*

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com 


من نه فرشته ام و نه از جنس آسمون ،


، من فقط یه آدمم ،یه آدم که گاهی زیادی مهربونه


گاهی زیادی حساسه و گاهی هم زیادی ...


آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه


و با همه زلال باشه ! اما افسوس که آدمای دیگه گاهی


این چیزا رو حس نمی کنن !!کاش خدای اون بالاها


آدمایی رو سر راه هم قرار بده که حرف همو بفهمن ،


به یه چیز بخندن ، به یه چیز اشک بریزن ،


و فهم و ادب و ایمان چاشنی صداقت کلامشون باشه .

 

 

تنهایی

«می خواهم امشب تنها بمانم

در خلوت خویش شعریبخوانم

تنهاترینم در این بیابان

روئیده دردی در عمق جانم

اینجا غریبم غمگین و محزون

دور از دیار هفت آسمانم

با دردهایم با غصه هایم

ای کاش می شد تنها بمانم»

 

 

«عشق را زیر باران باید جست»

خداوند دل را در وجود انسانها نهاد تا عشق و محبت را به پاکی قلب خود معنی کند و عشق را

برای انسان معنی کرد تا او بفهمد عاشق واقعی کیست وهر کس عاشق خود را دریابد گویی

زندگی را معنی کرده است...؟

عزیزم بدان که عشق واقعیت را نسبت به زندگی در یافته ام و قبول کن که محبتت را برای لحظه

 لحظه زندگیم درک کرده ام.پس سعی نکن مهربانیت را برای نگاههایم پنهان کنی آری عزیزم

گاهی نگاه های عمیقت بقدری مهربانی را برایم تازه میکند که می خواهم همیشه چشمانت را

 همراه خود داشته باشم ولی باور کن که به اندازه حاله های گل مریم و به اندازه بوی خوش یاس

 و به اندازه گل نرگس دوستت دارم و محبتهایت را از میان شبنم های گل سرخ خواهم پرستید.

 

پس عزیزم در اینجا از تو می خواهم که شبنم چشمانت را برای گل سرخی نگه داری و هیچوقت

 اگر کسی را از صمیم قلب دوست داری برایش گریه نکنی و اگر دلت از او شکسته برو و با او

 درد و دل کن تا اگر علتی دارد برایت بگوید و اگر نه صد در صد جوابی در مقابلت نخواهند

داشت.

                                           عزیزم:       

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

می خواهم چیزی را که در طول این مدت شاید بارها گفته ام ولی بی توجه بوده برایت دیکته

کنم.عزیزم بدان که اگر واقعا" کسی را دوست داری مطمئن باش طرف مقابل هم درست به همان

 اندازه تورا دوست دارد.پس قبول کن که دنیا را به خاطر محبتش بخاطر یکرنگ بودنش به

خاطر زیبائی گفتارش به خاطر نگاههای شور آفرینش و بخاطر زندگی دوستش دارم و تو را به

خاطر صداقتت بخاطر استواریت بخاطر بی ریایت بخاطر نگاههای مهربانت دوستت دارم...؟

پس با لمس مهربانیهای زیبائیت تو را به آغوش آتشکده بی پایان می سپارم.

 

 

 

 

 

|+|نوشته شده در هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 1:45 توسط سمیرا |

دل بستن مثل پرت کردن یه سنگ تو دریاست, اما دل کندن مثل پیدا کردن همون سنگه...؟ 

خیلی بده که وقتی به چیزی که نمی خوای فکر کنی هی بیاد توی سرت ... خیلی سخته که

بخوای یه چیزایی رو فراموش کنی و نشه ... یعنی نذارن که ...... دلم خیلی خیلی پره ... و تو

هم مثل بقیه نمی دونی که چه قدر پره ... من به اندازه ی این زمین ... این آسمون ... این

خدا ... این آدما ... به اندازه ی قلب تمام آدما احساس میکنم که دلتنگم ... اما دلتنگ چی ؟

دلتنگ کی ؟ از اینکه امشب پیشت هستم خیلی احساس آرامش میکنم به خاطر اینکه نذاشتی

پامو جای بذارم که ازش خاطره هایی خوب و بد دارم ... نمی دونی .. نمی دونی ... نمی

دونی .....

دلم میخواد گریه کنم ولی باور کن خدا گریه رو هم از من گرفته ... خدا فقط به من یه قلب داد و

توش یک نفر رو گذاشت که نذاره من بمیرم ... یه نفر رو گذاشت که نذاره من بیشتر از این غم

 و غصه بخورم ... یک نفر که دیگه با هیچی عوضش نمی کنم .... یک نفر که حاضر نیستم

حتی با یک نفر دیگه .............. دلم خون میشه این آهنگ ها رو گوش میدم منو یاد موقعی

میندازه که میتونستم قدرش رو بدونم... می تونستم نگهشون دارم ...میتونستم باهاشون بیشتر

خاطره بسازم ولی نشد .....ای از چی بگم ........ شادیه روز وو روزگار من کو ؟ کجا رفت ؟

من چرا دیگه من نیستم ؟ پس من کجا رفته ؟ چرا بر نمی گرده ..... آه نمی دونین چی میگم ..

حتی توی این مدت هنوز اون طور که باید نگاهم رو نخوندی ... وگرنه حداقل تو میتونستی

ببینی که توی نگاهم چه غمی هست .... هیچکی نمی دونه ... و هیچ کس هم نخواهد فهمید ....

تا اون موقعی که بعد از من نبشته هامو بخونن ... هیچکی کمکم نکرد ... و گویا نخواهد کرد...

خدا اینو قبول کرد که همه چیز رو از من بگیره تا با اون شروع کنم ... از صفر .. با اون دونه

به دونه خاطره بسازم ... درست مثل اینکه تازه متولد شدم ..... نمی بینی نگاهم رو ... نمی

خونی قلبمو ...دلم خیلی خونه .... ولی خدا چرا گریم نمی گیره ؟ چرا ازم اشکو گرفتی که بیشتر

 عذاب بکشم و خالی نشم ؟ خیلی خونم

نمی بینی چشمامو وقتی لرزید از عشق تو

نمی بینی اشکامو وقتی غلتید از عشق تو

پا نذار رو قلبم .... پلکامو نیازار .... میمیرم برای تو .....

ظالم تو بی وفا ..... چه عهدی داشتی که یکی یک دونم بشی ؟

ظالم ای هم صدا ...چه عهدی داشتی که بشکنی دل منو ؟؟؟؟؟؟؟

ندیدی تو قلبمو وقتی تپید به عشق تو

ندیدی نگامو ...نشنیدی دوستت دارم ها رو ..... روحم رو نیازار دستامو نگه دار وقتی میان به سوی تو

آره دوستت دارم سادس ولی چرا ؟ چشات و دیدم و شکستم بی صدا ؟ تو که منو نمی خواستی

چرا پا روی قلبم گذاشتی ظالم ؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دردودلای دوست خوبم.......... چه شبی بود......امیدوارم هر آدمی که میگه عاشقم واقعا عاشق باشه.......واقعا دلم میگیره از این  همه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

|+|نوشته شده در هشتم آبان 1387 ساعت 18:32 توسط سمیرا |

 

اگر دنیای ما دنیای سنگ است بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است

اگر دنیای ما دنیای درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است

اگر عاشق شدن یک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است.

مرا از عشق لبریز کردی

                          پر از یک حس شورانگیز کردی

طبیب درد چندین ساله گشتی

                           برایم گریه را تجویز کردی

به دل گفتم می آید شادمان باش

                           تو از این آمدن پرهیز کردی

به چشمم زندگی زیباترین بود

                          تو این حس را ملال انگیز کردی

تو این عشق پر از مهرووفا را

                               فدای یک دل ناچیز کردی

چگونه باور کنم...؟

این سوی خاکریزی های عاشقی،آن سوی مرزهای غنچه های تبدار،دلی است که به خاطرت می تپد و

 با بودنت جان می گیرد و تو بی صداتر از گذر زمان شرح دلتنگی هایم را شنیدی و حال با وجود همه

خارها وخزان ها تنهایم می گذاری پس من چگونه باور کنم با تو بودن را....؟؟؟؟؟

 

 

ای سر چشمه ی محبت ای عشق واقعی چگونه ستایشت کنم در حالی

که قلبت از محبت بی نیاز است چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در

وجودم جاری میشود بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیبا و دلنشین است چه

داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای من اینگونه نبودم تو عشق را با من

 آشنا کردی تو هوای دلم را با طراوت کردی زمانی که با تو هستم به

آسمان بیکران پرواز میکن

دلم گرفته از ادمايي که ميگن دوستت دارم اما معنيشو نميدونن،از

ادمايي که ميخوان ماله اونا باشي اما خودشون ماله تو نيستن،از

اونايي که زير بارون برات ميميرن و وقتي افتاب ميشه همه چيز

 يادشون ميره

 

 منتظر خواهم ماند... منتظر می مانم تا بیایی انتظار سخت است اما خوب

می دانم این بار انتظار زیباست انتظار٬ تنها برای تو برای دیدن برق

چشمهایت خیره گشتن در نگاه پاک و زیبایت شانه شانه در کنار تو قدم

برداشتن تکیه گاهی چون تویی را داشتن منتظر خواهم ماند...؟

 

شب را دوست دارم,چون تاریک است.

تاریکی را دوست دارم,چون با غم همراه است.

غم را دوست دارم,چون دلم غمگین است.

دلم را دوست دارم,چون تو را دوست دارم.

تو را دوست دارم

 

 اما نمی دانم چرا؟؟!!.........................

 

 

 

|+|نوشته شده در هفتم مهر 1387 ساعت 15:23 توسط سمیرا |

گفتمش آغاز درد عشق چیست؟

گفت آغازش سراسر بندگیست

گفتمش پایان آن را هم بگو

گفت پایانش همه شرمندگیست

گفتمش درمان دردم را بگو

گفت درمانی ندارد بی دواست

گفتمش یک اندکی تسکین آن

گفت تسکینش همه سوزوفناست...؟

 

 

خیلی سخته

 

صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

 

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی

 

بی وفا شه اون کسی که جونتو براش گذاشتی 

 

خیلی سخته تو زمستون غم بشینه رو برفا

 

می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا

 

خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیونه

 

هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه

 

خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه

 

نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه

 

 

|+|نوشته شده در سوم مهر 1387 ساعت 15:47 توسط سمیرا |

 

 

 

 

می نویسم اگر این گریه مجالم بدهد.می نویسم که تورا تا به کجا خواسته ام وچه

 

شبهایی که آرزوی نفست را کردم من شبی با گریه به تو گفتم که مرا باور کن

 

 وبدان که اگر تکیه گاه من باشی قادرم کوه سختیها را از رهت دور کنم

 

می نویسم

 

 ای کاش باورم میکردی تا مسیر قدمت را با گل عشق مزین سازم وبه خون دلم

 

آن گلها را آبیاری بکنم.می نویسم که نیا،چون تو را به فراموشی دوران دادم از

 

این پس هرگز نام از عشق نخواهم آورد. می نویسم اکنون با تو مهر دیگری

 

نیست مرا نامت  از دفتر قلبم پاک است. از غم عشق تو دیگر اثری نیست مرا.

 

می نویسم اما چشمم به در تا بیایی وبگویی نامه ات را خواندم واز آن سطری که

 

نوشتی با قهر باوری نیست مرا!!

 

نیامدی که بمانی حضور یادم رفت

 

وقصه دل وسنگ صبور یادم رفت

 

میان حجم شب وازدحام تاریکی

 

چنان به گریه نشستم که نور یادم رفت

 

چنان به جذبه چشمت دلم هوایی بود

 

که سوز سرکش آن زخم شور یادم رفت

 

خزان غم زده بودم،ملامتم نکنید

 

اگرحکایت باغ بلور یادم رفت

                                                                       

من آخرین نفر از آخرین قبیله عشق

 

میان ماندن ورفتن،عبور یادم رفت

 

 

 

با نگاهش مرا می خواند

 

با کلامش مرا می راند

 

با صدایش مرا زنده می کند

 

با سکوت آشنا سوزش ملامتم می کند

 

وبا اشاره ای مرا مجنون می سازد

 

به راستی که چه بگویم با تو

 

که گلایه هایم تا فراسوی افق پر کشیده اند...

 

 

در هنگامه بودن ها ونبودن ها

 

آنجا که آونگ زمان بی پروا می نوازد

 

پوچی صداها

 

بر امواج نا همگون ذهنم تلنگر می زنند،

 

در غروبی دلگیر

 

«ای کاش»های زندگی ام را

 

در تنهایی مرور می کنم...

 

 

 

 

 

|+|نوشته شده در هفدهم شهریور 1387 ساعت 15:2 توسط سمیرا |

به موج تنهائی خود می نگرم.منهمانم که در طلوع یک روز بهاری انسان شدم

 

حال گناهم چیست که خورشید بهارم جایش را به غروب پائیز ارزانی داشته؟  

 

خواستم عاشق باشم و عاشقانه دنیا را بنگرم ام نه کسی مرا یاد نمیکند!   

       

اینجا آدم ها وقتی یاد می شوند که مرده اند.شاید قرار است این دل خزان زد  من نیز در یک روز پائیزی زیر

 

 پای عابران خرد شود تا شاید  

 

 نغمه باد صدایش رالحظه ایچند مرا یاد کنید که آشفته دل و خسته از اینجا سفر خواهم کرد. شاید 

   

آن روز که من خواهم رفت ابدی فکر مرا از فواره احساس تماشا نکند.شاید    

 

 تنها قطره ای از یک جمله احساس به روی قبرم آرام گیرد.اینجا جائیست که   

 

قلبی به خاطر من نخواهد تپید و دیده ای انتظار قدم هایم را نخواهد داشت.شاید

 

این خانه قلبم تا ابد حکم تنهائی به درش مهر شود و به روی احدی باز نشود   

 

آنجاست که خروار ها خاک با قلبم پیوند می خورد.از روزی می ترسم که  

    

 نگاهم را نیز سنگ قبرم باور کند وگیرای دستان گرمم دستان سرد فرشته مرگ

 

باشد.شاید آن روز که من خواهم رفت دیده ها باز شوند همه عاشقی پیشه کنند.

 

شغلشان آهنگری دل گمشدگانی باشد که چون من از پی زره از این جام در هر

 

خانه زدند و با جام جفا در به در خانه دیگرگشتند   

                                  

اینجا تنها عشق مرا باور کرد...   

                           

به راستی چیست که همه از پی ذره ای از این جام چه دل ها شکنند مبادا جام   

 

خود ترکی بردارد؟!؟    

                                                                   

 آنگاه که با ظرف گدائی احساس تو را بدرقه دیار فراموشی می کند.کجای دنیا 

 

پلی شکسته که کسی به آرزو هایش نمی رسد؟هرچه میروی همه سراب است و

 

 سراب.من این دنیا را هیچ نیافتم:     

                                                     

گر هزار راهه بود ما رفته ایم.گر صدا بود آوازها از باغ

 

صدایش به هر آواز شنیده ایم.گر اشک بود ما در دریای 

 

اشک غلتیده ایم.گر فراق بود ما گم شده ایم شاید پرواز   

 

باشد که ما پر شکسته ایم...  

 

 

 

 

اگه یه روز بری سفر بری زه پیشم بی خبر

 

اسیر رویاها میشم دوباره بازتنها میشم

 

به شب میگم که شب نمونه

 

به باد میگم تا صبح بخونه

 

بخونه از دیار یاری چرا میری تنها میزاری

 

اگه فراموشم کنی ترک آغوشم کنی

 

پرنده دریا میشم تو چنگ موج رها میشم

 

به دل میگم خاموش بمونه میرم که هر کسی بدونه

 

میرم به سوی اون دیاری که توش منو تنها نزاری

 

اگه یه روزمیون تو  تو گوش من صدا کنه

 

دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه

 

به دل میگم کاریش نباشه

 

بزار به درد تو دوا شه

 

بره توی تمومه جونم که باز برات آواز بخونم

 

اگه بازم دلت میخواد یار یکدیگر باشیم

 

مثال ایومه قدیم بشینیمو سحر پاشیم

 

باید دلت رنگی بگیره دوباره آهنگی بگیره

 

بگیره رنگ اون دیاری که توش منو تنها نزاری

 

اگه میخوای پیشم بمونی بیا تا باغ یه جونی

 

بیا تا پوست استخونت  نزار دلم تنها بمونه

 

بزار شبم رنگی بگیره دوباره آهنگی بگیره

 

بگیره رنگ اون دیاری که توش منو تنها نزاری

 

                                                            از فرامرز اصلانی

 

 

 

 

|+|نوشته شده در هفدهم شهریور 1387 ساعت 14:22 توسط سمیرا |

پشت کدامین لحظه بن بست جاماندی تاببینی دختری اینجا می خواست در تنهائی خویش آسمانش را باتو قسمت کند؟                      

وسعت آسمان توآنقدربزرگ بود که حتی تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد!هیچکس ندانست در بی پناهی شبهای بی ستاره ام ...چه قدر لبان وقلبم پرازستاره و دوستت دارم بود...وچقدر بر حقیقی بودنش بر خود می بالیدم...              

اما شاید دیگر مهم نیست که از تو گلایه کنم...دیگرازخداهم نخواهم پرسیدکه چراسهم من ازاین همه سکوت و گذشت و عشقی بی آلایش چیزی جز سرکوب غرورسنگسار احساس و منطق های بی دلیل نبود؟من می روم تا در پس ستارگان خاموش خویش گم شوم...                                                                                 

بی آنکه تورا در آسمان کوچکم گم کنم و دیگرنخواهم پرسیدکه چرا وسعت آسمان توآتقدر بزرگ بودکه تجسم آسمان کچک من در آن گم شد؟!؟!....

 

چه قدر دیر نگاهت را شناختم و قلب زلالت را در وجودم منعکس یافتم!آنگاه که پنداشتم قلبی

از آن من است

من آن بودم که از نگاههای سرد میگریختم در چشمانت چه دیدم که اسیر پرتو روشنش شدم؟

چه ساده در برابر نگاهت شکستم زانو زدم و چه آسوده تورا مامن قلب خسته ام دانستم ولی حیف

که دیر فهمیدم آن وجود آسمانی از آن پریان است!

توکه مهتاب روزهایم بودی چراباور نکردی قلبی را که برایت شعله می کشید؟کاش میدانستم ای

نغمه عشق از آن قلب خاکیم نیست و آن دل دریائی از آن قلب شعله ورم!توکه بودی که غرورم قساوت قلبت را باور نداشت؟

تو گلی بودی که به بهار تقدیم میشد و من زمزمه ندای عقل را خاموش

می کردم ودل به سراب امید می بستم

کاش باور می کردم دیگر جائی برای دلهای عاشق نیست آنگاه که دلها همه عشق را دیکته می کنند!!!

 

تو نگاهم کردی و من بعدها فهمیدم که تو تنها نگاهم کردی...

|+|نوشته شده در هفدهم شهریور 1387 ساعت 11:41 توسط سمیرا |
آخرین نوشته ها








Digital Clock - Status Bar